سنگ !
-
تاریخ: 1402/11/30 ساعت: 13:12
بسمه تعالی چقدر این متن به حال این روزهام می خوره ... مدت هاست که دیدم را تغییر دادهام و دیگر از جنبه عاطفی به مسائل نگاه نمی کنم؛ در پرده اول شاید بعدا اشکم در بیاید. شاید بعدا حسرت بخورم که چرا مهربانی بیشتری به خرج ندادم. اما داستان همان است. حالا کمی دنیای سنگ ها را می شناسم. می گویم کمی، ...
منو بغل کن
-
تاریخ: 1402/11/1 ساعت: 19:41
بسمه تعالی متنش قشنگ بود : - منو بغل کن . ازم نپرس چیشده ، چه اتفاقی افتاده . بغلم کن . سعی نکن حرفای تو مغزمو بخونی چون خیلی پراکندن . . اونقدر ک خودمم نمیفهمم چیان . فقط بغلم کن . شاید گریه راه حل خوبی بود :)))! Adblock test (Why?)
تناقض !
-
تاریخ: 1402/10/24 ساعت: 4:37
[unable to retrieve full-text content]بسمه تعالی xa0 وقتی بچه ها خوابن هم دلم می خواد منم بخوابم هم دلم می خواد به کارهام برسم چه تناقضی در دل حاکم است !
حرف دل
-
تاریخ: 1402/3/30 ساعت: 18:13
[unable to retrieve full-text content]بسمه تعالی چقدر این عکس ها حرف دل من است برای آنانکه که مرا نادان می دانندxa0 برای اعتقادها و علایق مذهبی ام .... xa0 xa0
آرزوی شهادت
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 20:52
گاهی و شاید خیلی وقت ها مثل امشب دل مرگ می خواهد اما در اصل شهادت شهادتی که خدا حاجتم را بدهد و با مرگم اطرافیانم کمی به خود بیایند چشمشان باز شود بفهمند راه را اشتباه رفته اند بفهمند آنها هستند که مسیرشان اشتباه است اما همیشه مسیر مرا اشتباهی دیدند دلم می خواهد بفهمند اما دیگر من نباشم و پشیمان ب...
دکتر طب اسلامی !
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 20:52
بسمه تعالی قبل از اینکه "حسینم" رو باردار بشم رفتم پیش دوستم که به قول ما دکتر طب اسلامیه تنها کسی بود تو اطرافیانم که وقتی به چشمان و زبانم نگاه کرد گفت : "برعکس چهره ات که همش می خندی و هر و کر می کنی درونت داغونه و همه چی رو میریزی تو خودت"
بستن بار سفر
-
تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 12:49
بسمه تعالی خدا را چه دیدی ... شاید " خدا " برایم اراده کرد که زودتر از بقیه بار سفر از این دنیا را ببندم ... فقط امیدوارم آن روز گر خدا خواست و رسید ... حسرت به دلت نماند که به خاطر آهنگ گذاشتن و رقصیدن دوری مرا ز خود ترجیح دادی .... قصدم ناراحت کردن نیست اما چه کنم که دل زود می شکند و بغض مهمان ای...
بدون شرح ...
-
تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 12:49
چه دردیست برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن ....اینجا متروکه ای از قلب من استچیزی دستگیرت نمی شودپس وقتت را اینجا تلف نکن و برو ....و لطفا این وبلاگ را دنبال نکنید Adblock test (Why?)
سربند نام مادر...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالی احساس می کنم نفسم تنگ شده است ... داغش سنگین است ... بی نهایت دوستش دارم ... گوشه ای در اتاقم کز کردم و پخش زنده مراسم حاج محمود رو گوش دادم و کمی عزارداری کردم... طاقت نیاوردم و وسط گوش دادن بلند شدم و سربند,ی که نام زیبایش در آن حک شده را باری دیگر در کتابخانه ام گذاشتم.... .... دلم آرا...
بی قرارم ، سوگوارم تا قیامت ...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالیسلام مادرجان! رسید زمان عزایت رسید روز شهادتت به روایت اول و حال حرف از فاطمیه است و روضه ی مصیبتت جان تازه گرفته ... دیشب در مسجد مداح از امام جماعت پرسید حکم صدا زدنxa0 نام شما به عنوان "ماد
اشک و سکوت ...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالیامروز آخر کلاس اعصابم خورد شد و دلم گرفت ... { دلیلش بماند چون بهم می ریزم از تکرارش اما فکرهایی هم درباره اش کرده ام...} تصمیم گرفتمxa0 مسیرم تا خانه را پیاده طی کنم هندزفری را در گوشم گذاشتم
شیرین ترین کار
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالی دیشب تا حدود ساعت ۱۱ شب در حسینیه مشغول کارهایxa0 دکور "فاطمیه" بودیم خسته شده بودم و وقتی به خانه رسیدم دیگر نای هیچکاری نداشتم و فقط می خواستم بخوابم اما خوشحال بودم و سرحال! حس و حال خوبی
قدم زدن
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالی جمعه ی دوم همxa0 دلم گرفته بود و تا منزل پیاده آمدم دوست نداشتم برسم خانه دلم می خواست راه طولانی تر بود وxa0 باز هم قدم می زدم و فکر می کردم... به گذشته ، به حال ، به آینده ...
انتقام
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالی انتقام, گرفتن ! انتقام, تمام شمشیرهایی xa0که برای خدا زد را گرفتن ... آن زمان که از دم مسجد تا خانهxa0 که فاصله اش اندک بود چندین بار به زمین افتاد ..................
درد نوشت
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالی ۱۳ سال عین باد گذشت چشمی بر هم زدیم و ایام گذشت... خاطراتت در جلوی دیدگانم رژه می روند... کاش عکس ها هم نفس می کشیدند... وقتی به عکست نگاه می کنم احساس می کنم می خواهی حرف بزنی اما نمی
طوفان اشک
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالی آخرهای ماه صفر هست خودش مداح است ۵ روز مادرش در خانه روضه گرفته می گفت به مادرم گفتم کاش به جای الان ۵ روز در ماه ربیع مراسم می گرفتی تا به جای روضه ، برای مردم مولودی بخوانیم مردم خسته شدن
سفره ی کرم
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالیxa0 وقتی مداح می گویدxa0دارد سفره, ی عزای ارباب جمع می شوداحساس می کنمبر روی سفره, ای نشستمو می خواهند آن را به زوراز زیر پایم بیرون بکشندو من دارم تلاش می کنمبرای بیرون نرفتن از این سفره, ...با ای
نوشتن
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 15:57
بسمه تعالی چند ماه است که دوباره نوشتن, را کنار گذاشته ام اما امشب دیگر طاقت نیاوردم ... نه از غم ها و دل تنگی ها و دل گرفتگی ها نوشتم نه از شادی ها و خوشی ها و اتفاقات جدید در زندگی ام ... نه از هجمه هایی که مثل توده در ذهنم می پیچد و احساس خفگی می کنم و نه از شروع مرحله ی جدیدی در زندگی ام به نام ...
کنار صحن خواهرت
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 16:37
بسمه تعالی دیشب تو حرم حضرت معصومه (س) اهنگ سلام امام رضا رو گذاشتم و گریه کردم احساس بچه ای رو داشتم که با گریه و اصرار می گن چیزی می خوان گریه می کردم و به خانم می گفتم زیارت امام رضا(ع) می خوام تو همین ماه می خوام می خوام می خوام و گریه ...... کنار صحن خواهرتxa0 دلتنگ سقاخونتم منو دوباره راه بده ...
دلداری
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 5:22
بسمه تعالی حال دل و روحم خراب است و داغون مخم درگیر است و فراری از فکر کردن به درستی یا غلطی کار... در همه حال شکر خدا که پناه اول و آخرم خودش هست شکر خدا با اینکه خودم کم آورده ام اما زبانمxa0 به دلداری و دلگرم کردن اطرافیان و دوستانم فعال است... خوشحالم که می تونم به یاری خدا بهشون دلداری بدم و یا...