خرید بک لینک
بسمه تعالی چقدر این متن به حال این روزهام می خوره ... مدت هاست که دیدم را تغییر دادهام و دیگر از جنبه عاطفی به مسائل نگاه نمی کنم؛  در پرده اول  شاید بعدا اشکم در بیاید. شاید بعدا حسرت بخورم  که چرا مهربانی بیشتری به خرج ندادم.  اما داستان همان است.  حالا کمی دنیای سنگ ها را می شناسم.  می گویم کمی، چون هنوز سنگ و سخت و سفت نشده ام و گمان می کنم تا سنگ شدن،  راه درازی در پیش است. البته،  در مسیر سنگ شدن گام بر نمی دارم.  اما وقتی در حال پیشروی هستی، باید داستان های زیادی را بشنوی  و آزمون و خطا داشته باشی. در این آزمون ها فهمیدم که باید کمی سنگ و سرد بود و اگر دائما آتش باشی، خواهی سوخت. گرمایت شاید کمی انرژی بخش باشد،  اما نمی توان تا ابد آتش ماند. همانطور که نمی توان تا ابد سنگ بود یا مثل آنان رفتار کرد. حالا فکر می کنم یک تاس شده ام. یک رویم سنگ است.  یک رویم آتش. هربار به سنگ ها نگاه می کنم  حس می کنم درونشان یک آدم می بینم. آدمی که تلاش کرد بخش آتشین وجودش خاموش نشود،  تبدیل به سنگ نشود، اما پیروز نشد.  امیدوارم شناختم از دنیای سنگ ها به همینجا محدود شود.  من استعداد سنگ شدن را ندارم. می دانم! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 13:12

بسمه تعالی

متنش قشنگ بود :

- منو بغل کن .

ازم نپرس چیشده ، چه اتفاقی افتاده . 

بغلم کن . 

سعی نکن حرفای تو مغزمو بخونی چون خیلی پراکندن . .

اونقدر ک خودمم نمیفهمم چیان . 

فقط بغلم کن . 

شاید گریه راه حل خوبی بود :)))!

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1402 ساعت: 19:41

بسمه تعالی

وقتی بچه ها خوابن

هم دلم می خواد منم بخوابم

هم دلم می خواد به کارهام برسم

چه تناقضی در دل حاکم است !

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 24 دی 1402 ساعت: 4:37

بسمه تعالی چقدر این عکس ها حرف دل من است برای آنانکه که مرا نادان می دانند برای اعتقادها و علایق مذهبی ام .... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1402 ساعت: 18:13

گاهی و شاید خیلی وقت ها مثل امشب  دل مرگ می خواهد  اما در اصل شهادت شهادتی که خدا حاجتم را بدهد و با مرگم اطرافیانم کمی به خود بیایند چشمشان باز شود بفهمند راه را اشتباه رفته اند بفهمند آنها هستند که مسیرشان اشتباه است اما همیشه مسیر مرا اشتباهی دیدند دلم می خواهد بفهمند اما دیگر من نباشم و پشیمان بشوند از اینکه همش با حرف ها و بی احترامی به اعتقادهایم دلم را شکستن خردم کردن مرا هر دفعه بیشتر به سراغ پیله ی تنهایی خویش راهی کردن دلم می خواهد حسرت بخورند  که کاش می ذاشتیم  او هم حرف بزند از اعتقادش دفاع کند نه اینکه با عصبانیت و جبهه گیری او را همیشه مجبور به سکوت کردیم ... دلم رفتن می خواهد اما ... فقط پسر قشنگم که الان در بغلم  با آرامش خوابیده  و هروقت چیزی می خواد به زبون بچگانه اش "ماما" می گوید و دل من سرشار از عشق می کند و جنینی که در شکم دارم به قول قدیمی ها  دست و پایم را برای التماس به خدا برای زودتر برآورده شدن حاجتم بسته اند... حتی گاهی دلم می خواهد  با این دو پاره ی تنم  از این دنیا بروم تا نگران این دو نباشم که بی مادر بخواهند بزرگ شوند ...  خدایا می دانی نیتم ناشکری نیست فقط مثل خیلی از وقت ها دلم از عزیزانم ! شکسته و گرفته فقط به خاطر بی احترامی به اعتقادهایم که همیشه خود را عقل کل می دانند.... و مرا نادان ....  و تو را شکر می گویم  برای همه ی نعمت هایت و یکی از این نعمت ها خانواده ی همسرم هست که اعتقادهایمان با هم در یک سو هست و از در کنارشان بودن عذاب نمی کشم و مهربان هستن و  دوستشان دارم و باز هم شکرت برای همسری مهربان و خوب داشتن برای دو فرزندی که به ما عطا کردی و با اینکه لیاقتش را ندارم بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 20:52

بسمه تعالی  قبل از اینکه  "حسینم" رو باردار بشم رفتم پیش دوستم که به قول ما دکتر طب اسلامیه تنها کسی بود تو اطرافیانم که وقتی به چشمان و زبانم نگاه کرد گفت :  "برعکس چهره ات که همش می خندی  و هر و کر می کنی درونت داغونه و همه چی رو میریزی تو خودت" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 20:52

بسمه تعالی خدا را چه دیدی ... شاید " خدا " برایم اراده کرد که زودتر از بقیه بار سفر از این دنیا را ببندم ... فقط امیدوارم آن روز گر خدا خواست و رسید ... حسرت به دلت نماند که به خاطر آهنگ گذاشتن و رقصیدن دوری مرا ز خود ترجیح دادی .... قصدم ناراحت کردن نیست اما چه کنم که دل زود می شکند و  بغض مهمان این گلو می شود ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 12:49

چه دردیست برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن ....

اینجا متروکه ای از قلب من است
چیزی دستگیرت نمی شود
پس وقتت را اینجا تلف نکن
و برو ....

و لطفا این وبلاگ را دنبال نکنید

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 12:49

بسمه تعالی

احساس می کنم نفسم تنگ شده است ...

داغش سنگین است ...

بی نهایت دوستش دارم ...

گوشه ای در اتاقم کز کردم و

پخش زنده مراسم حاج محمود رو گوش دادم

و کمی عزارداری کردم...

طاقت نیاوردم و وسط گوش دادن

بلند شدم و

سربند,ی که نام زیبایش در آن حک شده را باری دیگر

در کتابخانه ام گذاشتم....

.... دلم آرام گرفت ....


برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 15:57

بسمه تعالیسلام مادرجان! رسید زمان عزایت رسید روز شهادتت به روایت اول و حال حرف از فاطمیه است و روضه ی مصیبتت جان تازه گرفته ... دیشب در مسجد مداح از امام جماعت پرسید حکم صدا زدن نام شما به عنوان "مادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 15:57

بسمه تعالیامروز آخر کلاس اعصابم خورد شد و دلم گرفت ... { دلیلش بماند چون بهم می ریزم از تکرارش اما فکرهایی هم درباره اش کرده ام...} تصمیم گرفتم مسیرم تا خانه را پیاده طی کنم هندزفری را در گوشم گذاشتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 15:57

بسمه تعالی دیشب تا حدود ساعت ۱۱ شب در حسینیه مشغول کارهای دکور "فاطمیه" بودیم خسته شده بودم و وقتی به خانه رسیدم دیگر نای هیچکاری نداشتم و فقط می خواستم بخوابم اما خوشحال بودم و سرحال! حس و حال خوبی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 15:57

بسمه تعالی

جمعه ی دوم هم

دلم گرفته بود

و تا منزل پیاده آمدم

دوست نداشتم برسم خانه

دلم می خواست راه طولانی تر بود و

باز هم قدم می زدم

و فکر می کردم...

به گذشته ، به حال ، به آینده ...


برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 15:57

بسمه تعالی

انتقام, گرفتن !

انتقام, تمام شمشیرهایی که برای خدا زد را گرفتن ...

آن زمان که از دم مسجد تا خانه

که فاصله اش اندک بود

چندین بار به زمین افتاد ..................

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 15:57

بسمه تعالی ۱۳ سال عین باد گذشت چشمی بر هم زدیم و ایام گذشت... خاطراتت در جلوی دیدگانم رژه می روند... کاش عکس ها هم نفس می کشیدند... وقتی به عکست نگاه می کنم احساس می کنم می خواهی حرف بزنی اما نمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 15:57

صفحه بندی